تبليغاتX
عاشقانه ها

خداحافظ همین حالا . بقیشو بلد نیستم

برای یه مدت20- 15 روزه خداحافظ

می خوام برم سفر اصفهان

اگه مردم خودتون حلالم کنید (سفر دیگه) مردن هم که وقت و بی وقت سرش نمی شه

منتظر نظرات خوبتون هستم اگه اومدم دوست دارم با نظراتتون منو خوشحال کنید

دوستتون دارم

دوست دار همه ی خوبی ها هستی

آخ آخ یه چیزی یادم رفت

از همه ی اونایی که تو این مدت تنهام نذاشتن تشکر می کنم

خداحافظ تا سلامی دوباره

 

نوشته شده توسط هستی در 87/05/21 ساعت 7:0 PM | لينک ثابت

وصيت نامه

قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت‌نگاري قرار دهيد.

به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!

ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاري كنند.

عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.

كارت شناساييم به همراه دو قطعه عکس مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!

مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند.

روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد!

كساني كه زير تابوت مرا مي‌گيرند، بايد هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به دختران بيکار ندهيد.

گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد.

کله مرغ برای سگها يادتون نره چون گناه دارند گشنه بمونند.

بجای عکسم روی آگهی ترحيم کارت معافيم رو بزاريد.

در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.

از اينكه نمي‌توانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش مي‌طلبم و خواهش ميکنم پشت سرم حرف در نيار يد.

التماس ميکنم کفنم را از يک پارچه مارکدار انتخاب کنيد تا جلوی آدمهای گه تازه به دوران رسيده کم نياريم.

به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم.

چون تمام آرزوهايم را به گور مي‌برم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه براي آنها هم جا باشد.

 

 

      

 

 

بفرستين:

 1-مرام فقط مرام گاو چون نگفت من گفت ما

 2- صفا فقط صفاي مورچه كه هر وقت گريه كرد هيچكس اشكش نديد

 3- رفيق فقط كلاغ نه بخاطر سياهيش به خاطر يه رنگيش

4- معرفت فقط معرفت كرم نه به خاطر كرم بودنش به خاطر خاكي بودنش

 5- يه رنگي فقط يه رنگي ديوار كه هرچي مردو نا مرده بهش تكيه ميدن

 6- نامردا رو خيلي دوست دارم چون اگه نباشن مردا مشخص نمي شن

 

 

                     

 

                                       كاش مي شد گريه را تهديد كرد

                                           مدت لبخند را تمديد كرد

                                       كاش مي شد در ميان لحظه ها

                                         لحظه ي ديدار را نزديك كرد

 

                                      

 

 

يه روز عشق و ديوونگي و محبت و فضولي داشتن با هم قايم باشك بازي مي كردن نوبت به ديوونگي كه رسيد همه را پيدا كرد اما هر چه گشت از عشق خبري نبود فضولي متوجه شد كه عشق پشت يه بوته گل سرخ قايم شده ديوونگي رو خبر كرد و ديوونگي يه خار بزرگ برداشت و در بوته ي گل سرخ فرو كرد صداي فرياد عشق بلند شد وقتي به سراغش رفتند ديدند چشماش كور شده و ديوونگي كه خودشو مقصر مي دونست تصميم گرفت كه هميشه عشقو همراهي كنه و از اون به بعد ديوونگي شد عصاي عشق  .

 

      

 

 

نوشته شده توسط هستی در 87/05/21 ساعت 11:27 AM | لينک ثابت |

 

 

متولدين فروردين : سرخ

رنگ سرخ سبب شده تا متولدين فروردين به دفعات عصباني شوند ولي به محض آن که شراره هاي خشم خاموش شد به سرعت تبديل به آدم هايي شاد و بانشاط مي شوند. متولدين فروردين افرادي آرمانگرا ? مصمم و با اراده هستند و از احساسات گرايي خوششان نمي آيد. هيچ کس نمي تواند مثل آنها قاطع و خشن باشد ولي در اين حال کمتر کسي معصوميت و عاطفه آنها را دارد . آنها هرگز تحمل شکست را ندارند وبه گونه اي افراطي راجع به نتيجه نهايي هر چيز، از عشق گرفته تا مسابقه فوتبال ? بسيار خوشبين هستند.آنها جنگجويان خوبي هستند و با مغز خود خيلي ماهرانه مي جنگند. مخالفت ديگران و موانع و مشکلات براي آنها سرگرمي و مايه نشاط است و از آن لذت مي برند . آنها هيچگاه منتظر موفقيت نمي نشينند بلکه با شتاب به سوي آن ميد روند و به همين علت کمتر به ديگران وابسته اند.

 

 

 

متولدين ارديبهشت : صورتي

متولدين ارديبهشت خيلي به ندرت نگران مي شود .هنگامي که کارها مطابق خواست او انجام نمي گيرد? اخم مي کند اما عصباني نمي شود ! خويشتن داري و صبر از صفات ذاتي رنگ دروني اوست و به مدد همين خصوصيات کاراي خود را خيلي راحت انجام مي دهد و چيزي نمي تئاند مانع او شود . وفاداري و صداقت نسبت به خانواده و دوستان از صفات بارز اوست .همچنين به شجاعت و دلاوري او بايد مدال طلا داد چرا که هيچکس مثل او نمي تواند اين همه از خود مقاومت نشان دهد. ممکن است سمج و لجوج باشد ولي بردباري او مثال زدني است. و همسران خود را از صميم قلب دوست دارند.

 

 

 

متولدين خرداد : نقره اي

رنگ دروني متولدين خرداد آنها را به افرادي دلسوز ? مهربان ? خونگرم و صادق تبديل ساخته که حرکاتي سريع تر از بقيه ولي دلپذير دارند. متولدين خرداد از کارهاي يکنواخت و تکراري بدشان مي آيد و به همين علت کارهاي روزانه باعث مي شود که فکر کنند همچون پرنده اي در قفس اسير شده اند. اين افراد ذاتا بي قرار هستند و همواره در پي هيجان و تغيير و تنوع هستند و اگر در يک جا ثابت بمانند افسرده مي شوند. آنها با مهارت هاي ذاتي خويش چنان در ذهن مخاطب طوفان به راه مي اندازند که هيچ کس متوجه تغيير مسير ذهن نمي شود و اينگونه است که مي توانند به اسکيموها يخ بفروشند و به افراد بدبين رويا

 

 

 

متولدين تير : خاکستري

تيرگي رنگ دروني متولد تير سبب مي شود که گاهي اوقات بداخلاق شود. چنانچه از کسي ساعت را پرسيديد و با اخم جواب داد ? يا در سر ميز غذا از کسي نمکدان خواستيد و با عصبانيت به شما پرخاش کرد احتمالا او يک متولد تير است که دوباره دچار بدخلقي شده و از زمين و زمان بيزار است . در اين حالت فکر نکنيد که از دست شما عصباني است بلکه او از دنيا نااميد شده است . اين حالت او موقتي و گذراست و فورا به همان آدم دلنشين هميشگي تبديل مي شود . متولد تير همچنين قوه تخيل پرقدرت خود را به خوبي تحت کنترل دارد و تمام حالات دروني خود و ديگران را فورا دريافت کرده و در حافظه قوي خود ثبت مي کند.

 

 

 

متولدين مرداد : طلايي

رنگ دروني متولدين مرداد غروري شاهانه به او بخشيده به طوري که هميشه مي تواند ميزبان باشکوهي باشد . اوبه سختي مي تواند حس برتري جويي خود برديگران کنترل کند و همواره رفتاري فخر فروشانه دارد او برعکس متولدين فرودين که اغلب سعي مي کند از يک چاه خشک آب بيرون بکشد? انرژي خود را بيهوده تلف نمي کند و از همين رو يک سازمان دهند خوب است و به راحتي مي تواند وظايف و اعمال خود را سامان دهد. هر گاه که از خودنمايي دست مي کشد دستوراتي که صادر مي کند بسيار موثر هستند.

 

 

 

متولدين شهريور : نارنجي

نخستين موضوعي که در مورد متولدين شهريور جلب توجه مي کند آن است که وي طوري رفتار مي کند که انگار مسأله مهمي درذهن خود دارد و او در تلاش است که آن را حل کند. يا گاهي اوقات احساس مبهمي به شما دست مي دهد که انگار او از چيزي نگران است. اين احتمال واقعاُ وجود دارد زيرا نگراني براي او کاملاً طبيعي است و لبخند دلپذير او هميشه مشکلات بزرگ او را مخفي مي کند. اين انسان کمال گرا را نمي توانيد در محافل اجتماعي پيدا کنيد . احتمال اينکه تا ديروقت شب در محيط کار او را بيابيد بسيار بيشتر از آن است که در ميهماني او را ببينيد.متولدين شهريور اصولا آدم هاي خوب و خوش برخورد هستند.و همسران خود را از صميم قلب دوست دارند.

 

 

 

متولدين مهر : آبي

رنگ آبي آسماني فطرتي هنري به او بخشيده که از نور و موسيقي ملايم به شدت لذت مي برد . تأثير آرامش و هماهنگي بر سلامتي متولد مهر معجزه آساست. هنگامي که در بستر بيماري مي افتد قرار گرفتن در محيط عاطفي و خواندن کتاب هاي دلپذير تأثير فوق العاده اي بر سرعت بهبود او خواهد گذاشت. متولد مهر در هنگام گفتگو با ديگران ابتدا تاجايي که مي تواند وراجي مي کند و بعد مشتاقانه به حرف هاي طرف مقابل خود گوش مي دهد? در دعواهاي ديگران هميشه نقش ميانجي را بر عهده مي گيرد و واضاع را آرام مي کند و صلح و صفا برقرار مي سازد.

 

 

متولدين آبان : سفيد

چنانچه از يک متولد آبان بپرسيد که مي تواند به شما کمک کند يا نه? به سادگي مي- گويد : ((بله )) يا ((نه)) ! بنابراين اگر آدم احساس و زودرنجي هستيد از او در هيچ موردي نظر خواهي نکنيد زيرا او هر حقيقتي را رک و راست و بي رحمانه بر زبان مي راند. درپاسخ هم مي گويد که شما پرسيديد و او جواب داد. متولد آبان اصلاً اهل تملق گويي و دروغ بافي نيست يعني منش خود را بالاتر از آن مي داند که دست به چنين کاري بزند. بنابراين اگر شما در موردي تعريف کرد يقين داشته باشيد که از صميم قلب گفته و ارزش آن را بدانيد.

 

 

 

متولدين آذر : بنفش

متولدين آذر افلب اوقات شاد و خونگرم هستيد. ولي هنگامي که از صميميت فطري آنها سوء استفاده شود آنگاه از کوره در مي روند. عصيان عليه صاحبان قدرت و قوانين و مقررات دست و پاگير در ميان متولدين آذر شايع است. او هرگز از دعوا و در گيري فرار نمي کند و از کسي کمک نمي خواهد. همچنين متولدين آذر هرگز تحمل اين را ندارد که کسي آنها را به ناذرستي و عدم صداقت متهم کند. يک اتهام غير منصفانه و بيجا ممکن است خشم آنها را شعله ور کند? پس در نحوه بيان کلمات با متولدين آذر خوب دقت کنيد چرا که آنها اول دست به عمل مي زنند و بعد به عواقب آن مي انديشند.

 

 

 

متولدين دي : قهوه اي

رنگ قهوه اي? عملگرايي متولد دي را نشان مي دهد. او براي حکمراني اصلاً احتياج ندارد که به خودنمايي بپردازد و ترجيح مي دهد که ديگران جلو باشند و او قدرت پشت صحنه بماند. البته گاهي متولد دي از ياد مي برد که بلند پروازي و جاه طلبي خود را مخفي نمايد و تا موقعي که رئيس گروه نشود? دست به کار نمي زند. به ياد داشته باشيد که متولد دي هميشه به گونه اي رفتار مي کند که تصور مي کنيد که مانند پر نرم و بي آزار است اما در حقيقيت مانند ميخ محکم و کوبنده است. و همسران خود را از صميم قلب دوست دارند.

 

 

 

متولدين بهمن : زرد

متولدين بهمن ترکيبي از خونسردي، عملگرايي و بي ثباتي هستند و به نظر مي رسد که با افراد همدلي دارند و فقط با چند کلمه صحبت مي توانند اضطراب آنها را کاهش داده و آرامشان کنند. اين توانايي آنها احتمالاً به خاطر سيستم عصبي قوي و پرتوان آنهاست. متولدين بهمن معمولاً در انزواي خواصي فرو مي روند و مردم معمولاً به درستي آنها را درک نمي کنند زيرا به خوبي نمي توانند با دنياي خيالي و آرماني آنها ارتباط برقرار کنند. متولدين بهمن عليرغم آنکه دوستان زيادي در اطراف خود دارند ولي دوستان صميمي و نزديک چنداني ندارند.

 

 

 

متولدين اسفند : سبز

رنگ بخشنده فطرت آنها سبب شده تا اصولاً عاري از هر نوع حرص و طمع باشند . سرشت دلپذير? جذاب و در عين حال تنبل متولدين اسفند شما را تحت تأثير قرار مي دهد. او نسبت به همه قيد و بندهايي که محدود کننده هستند بي اعتناست به شرط آنکه آزادي خيال پردازي را از او نگيرند و بتواند بنا به خواست خود زندگي کند. او همچنين در مقابل توهين ها، تهمت ها و نظرات ديگران نيز بي تفاوت است? بنابراين خيلي به ندرت ممکن است عکس العمل شديدي از او ببينيد. البته فکر نکنيد که کلاً آدمي بي خيال است زماني که احساساتش جريحه دار شود با زيرکي خاص خود به نيش و کنايه مي پردازد و طرف مقابل را مورد ريشخند و استهزاء قرار مي دهد.

 

 

نوشته شده توسط هستی در 87/05/21 ساعت 10:26 AM | لينک ثابت |

گفتم : ميخواستم به اطلاعتون برسونم. تعداد كاستهاي خانم هايده جان دوبرابر شد.خوشحال گفت : جان من.......احمد جان تو چقدر ماهي گفتم : قابل شما رو نداره.

گفت : خب حالا چيكار بايد بكنم.

گفتم : هيچي اين پسر خاله دهن لق ما هم تا پنجشنبه نمياد.

ناگهان لحنش عوض شدو گفت : احمد آقا جان ببخشيد معامله بي معامله....منم يه سنگ ميزارم رو دلم و از خير نواراي خانم هايده جان كه الهي فداش بشم من..... ميگذرم.......

گفتم : واسه چي؟

گفت : من مخلص خودتو هفت جد وآبادتم هستم . اما داريوش خان دهن لق ، دودمان منو به باد ميده . آقا فرداس كه تو مدرسه چو بندازه ...... كه آقاي ضرغامي نوار خانم هايده جان گرفت و .....خلاصه ديگه........

گفتم : آقاي ضرغامي ....اين حرفا چيه؟ ..........من چيزي بهش نمي گم........مطمئن باش .......

گفت : احمد آقا جان .....خر ما از كره گي دم نداشت.......

گفتم :......آقاي ضرغامي........

گفت: احمد آقا جان اصرار نكن............

با لحجه رشتي گفتم : آقاي ضرغامي جان تي بلا مي سر گوشت بدم من.....و ادامه دادم ، من يه كارت افتخاري دارم براي كاباره ميامي.گفت : خب مبارك باشه........من چيكار كنم.......

گفتم : سلامت باشين....... آخه نميدونين آقاي ضرغامي جان ......خانم هايده جون هر شب اونجا برنامه زنده داره......

اينو كه شنيد......نيشش تا بنا گوشش باز شد و گفت : راست ميگي احمد آقا جان.......

گفتم : دروغم چيه؟ .........

گفت :يعني ........

گفتم : ب....ل.....ه ........خود خودش از نزديك ميشه ديدش حتي شايد بشه يه چند دقيقه اي بشه دعوتش كرد سر ميز......

آه بلندي كشيد و توي رويا فرو رفت.......

گفتم : آقاي ضرغامي پشت خطي .......دوباره آهي كشيد وگفت : آره احمد آقا جان......بگو گوش ميكنم........

گفتم : آقا وقتتون رو نگيرم ،آخه گفتين خيلي كار دارين.....

گفت : گور پدر كار....اصلا از قديم گفتن كار مال تراكتوره. داشتي ميگفتي........در همين زمان گفت : زهر مار.......

مگه نمي بيني دارم در مورد يه موضوع بسيار مهم با تلفن حرف ميزنم......برو پشت در واسا تا بيام . فهميدم با يكي از بچه هاس گفتم : چيزي شده .گفت: نه اين رسولي كلاس سوم بود.......ميبينه دوتا مهندس دارن با هم حرف ميزنن ، اومده ميگه بيلم كو.......شيطونه ميگه.......استغفرالله.......تو بگو عزيز جان.گفتم : ميخواستم بگم اگه افتخار بدين در خدمت شما هم باشيم. مثل بچه ها ذوق زده شد و گفت : احمد آقا جان......به سرت قسم....من هميشه گفتم و بازم ميگم ، اگه توي اي بيست وچند سال خدمتم ....چه اون موقع كه رشت بودم و چه از زماني كه اومدم اين تهرون خراب شده......يه دونه دانش آموز با معرفت داشتم ، خودت بودي و بس گفتم : شما لطف دارين.....پس انشالله برنامه اش رو مي چينم...... اين داريوش....... گفت : فقط محض گل روي احمد آقا جان خودم..........وگرنه اگه به خود نكبت دهن لقش اگه بود صد سال سياه. گفتم : دستت درد نكنه آقاي ضرغامي.

گفت :خواهش ميكنم . فقط نوارها يادت نره. گفتم : اونم به چشم........ و خداحافظي كردم .

به طرف آرايشگاه حركت كردم . ساعت هشت و ده دقيقه بود كه به اونجا رسيدم . شاگرد هوشنگ تازه داشت كركره رو ميداد بالا.
هوشنگ تا چشمش به من افتاد به طرفم اومد و با من رو بوسي كرد. با خودم گفتم: اي داريوش ........فكر كردم هوشنگ رو هم با خبر كرده .اما خيلي زود فهميدم نه. در جريان نيست. يه يك ربعي طول كشيد تا هوشنگ آماده شد. يه دستي به موهاي سرم و صورتم كشيد و مرتبشون كرد و بعد موهام و شست و با سشوار فرم داد.

همينجور كه كار ميكرد ماجرا رو آروم آروم براش تعريف كردم و بهش گفتم كه براي پنجشنبه بعد از ظهر يه وقتي برام بذاره.خيلي خوشحال شده و تبريك گفت ، يه وقت واسه چهار بعد از ظهر پنجشنبه برام گذاشت .موقع خارج شدن هم هر كاري كه كردم پول نگرفت......خواستم به شاگردش هم انعام بدم نذاشت........به شوخي گفت: پنجشنبه دوبله ميگيريم.....ديدم اصرار بي فايده است. تشكر كردم و از آرايشگاه خارج شدم......

ساعت از ده و نيم هم گذشته بود با خودم گفتم، سپيده ديگه بايد از خواب بيدار شده باشه به مغازه هوشنگ برگشتم و اجازه گرفتم يه زنگ بزنم......

بعد تلفن سپيده رو گرفتم . هفت هشتا زنگ خورد تا گوشي رو برداشت.......هنوز خواب آلود بود گفتم : سلام.

گفت : زهر مار و سلام........ مگه گيرت نيارم. گفتم : سپيده. گفت : همون كه گفتم. زهر مار.........بد نقشه اي برات كشيديم. خنديدم و گفتم كشيدين. گفت : اره ........كشيديم.......منو ليلا..........

گفتم : آخه چرا؟..........

جواب داد : ميفهمي............

پرسيد : كجايي ......

گفتم : ونك هستم..........

گفت : بيا خونه كارت دارم.......

گفتم : بايد برم دنبال .................

نذاشت حرفم تموم بشه ، گفت : آهان.............دنبال دختر شاه پريون......... نازنين خانم. گفتم : آره .....اشكالي داره. گفت : نه. چه اشكالي داره . .هرچي نباشه همسرت ديگه . پوستت رو غلفتي ميكنم . مگس بيباك.........دم درآوردي واسه من.

گفتم : سپيده........گوش كن........

قهقه خنديد وگفت : نه تو گوش كن........... شوخي كردم باهات ، بهت تبريك ميگم ، نميتونم بگم خيلي خوشحال شدم ........ اما خوشحالم ، برات آرزوي خوشبختي ميكنم . ببين ما هنوز دوست هستيم . مثل قبل نازنين هم به جمع مون اضافه شده قبول . گفتم : قبول.

ادامه داد ‌: ببين از شوخي گذشته، يه پيشنهاد كاري بهم شده ميخوام باهات مشورت كنم.......واسه همين امروز بايد حتما ببينمت ساعت چهار با ليلا. تريا شاه عباس قرار دارم منتظرت هستم البته با عروس خانم خوش شانست.

گفتم : كلكي كه در كار نيست؟

گفت : نه به جون تو.

گفتم : باشه...... خداحافظي كردم و گوشي رو گذاشتم.

چند دقيقه اي معطل شدم تا نازنين از مدرسه اومد بيرون . سوار شد و بعد از بوسيدن من پرسيد : خب چيكاره ايم امروز ؟

گفتم : بازم عاشق و معشوق . خنديد و گفت : نه جدي؟

گفتم : امروز برنامه مون خيلي پر ، اميدوارم خسته نشي.

لبخندي زد و دوباره ماچم كرد. گفت : عزيزم با تو هيچوقت خسته نميشم. نفست كه بهم ميخوره زنده ميشم......جون ميگيرم......سبك ميشم و ميخوام پرواز كنم.

اينبار من اونو بوسيدم و راه افتادم. پرسيد : كجا ؟

گفتم : بازارچه صفويه ؟

گفت : اونجا براي چي؟

جواب دادم : براي خريد ، عزيزم....، مثل اينكه پنجشنبه عقد كنون مونه ها . يادت رفته. گفت : اما ما كه چيزي احتياج نداريم.

گفتم : اين يه روز ويژه براي ماست بنا بر اين بايد. يه چيز مناسب اين روز بپوشيم . ديگه چيزي نگفت.

حدود يك ربع طول كشي كه به بازار چه رسيديم. بعد از خوردن دوتا پيتزاي چاق و چله خريد هاي لازم رو انجام داديم و نزديك ساعت 3.5 بود كه به طرف سينما شهر فرنگ توي خيابون عباس آباد حركت كرديم. رستوران ، ترياي شاه عباس درست روبروي در سينما در سمت جنوب خيابون عباس آباد قرار داشت. خيابون شلوغ بود اما ، ما درست سر ساعت چهار رسيديم.
وقتي وارد شديم. سعيد رو ديدم كه يه گوشه نشسته بود و تو فكر بود.....مدتي بود باهم حرف نميزديم....به همين دليل به طرف ديگه سالن رفتيم و پشت يه ميز نشستيم. آقاي دلدار صاحب تريا تا متوجه ورود ما شد. فوري سر ميز ما اومد و يه چاق سلامتي گرم كرد و دستور داد دوتا قهوه برامون بيارن. پرسيدم : سپيده اينا نيومدن. گفت : سپيده نه  .  خدمت رسيدم هم براي عرض تبريك و هم بگم . سپيده خانم زنگ زد گفت : با چهل دقيقه تاخير ميرسن.....ولي گفتن حتما ميان منتظرشون بمونين.

تشكر كردم و آقاي دلدار به دفترش رفت. در اين زمان نازنين كه تازه سعيد رو ديده بود. بازوي منو فشار داد و گفت : احمد سعيد كنگرانيه ها. نميدونست ما با هم رفيقيم. اون اصلا دوستان منو نميشناخت . ميدونست دوستان زيادي دارم .اما .....

گفت : احمد ناراحت نميشي برم يه امضا ازش بگيرم.خودم زدم به اون را و گفتم از كي ؟.......

گفت : از آقاي كنگراني.

گفتم : آدم قحط تو ميخواي از اون امضا بگيري.

كفت : نگو تورو خدا همه بچه هاي مدرسمون واسش ميميرن.

گفتم واسه كي . اين ........

گفت : اره. پرسيدم تو چي؟ گفت : من فقط واسه تو ميميرم. گفتم : حالا كه اينطور برو بگير........
نازنين بلند شد و بطرف ميز سعيد رفت . سلام كرد و ميخواست حرف بزنه كه من باصداي بلند گفتم : ا.....و ..... احترام بذار.

ملكهُ سر ورته.نارنين خشكش زد . مونده بود چي بگه. سعيد سرش و برگردوند و گفت: با كي بودي؟............

گفتم : مگه غير از ما اينجا كس ديگه اي هم هست. از جاش بلند شد و به طرف من اومد .......در همين حال گفت : چي گفتي؟

نازنين رنگش پريده بود...........نميدونست چه اتفاقي افتاده. من با صداي بلند دوباره گفتم : كري ؟ گفتم ملكه سرورته احترام بذار در اين زمان سعيد به ميز ما رسيد . دست انداخت خيلي جدي يقه ام رو گرفت و گفت: ايشون تاج سرمان . اما بنده ولينعمت حضرتعالي هستم. بعد پرسيد : كي تا حالا.

گفتم : چهار پنج روزه.

گفت: آشتي ؟

گفتم : جهنم ،آشتي.

منو بغل كرد و گفت : لا مسب چيكار كردي؟ گفتم يه فرشته رو به همسري گرفتم.......الانم پشت سرت واساده و از ترس قالب تهي كرده.

فوري برگشت و گفت : ببخشين خانم.

گفتم : نازنين دختر دايي و همسرم.

دستش رو دراز كرد و با نازنين دست داد و گفت: ببخشين نازنين خانم مقصر اين. نذاشتم ادامه بده . گفتم: بگذريم ، بطرف نازنين رفتم و كمكش كردم بشينه . هنوز گيج بود. به سعيد گفتم بشين.

گفت : نه بايد برم ، قرار دارم . اما بايد ببينمتون .

گفتم : پنجشنبه خونه ما.........منتظرت هستم......يه جشن كوچولو داريم.

گفت : باشه......پس تا پنجشنبه.

رفت و وسايلش رو جمع كرد و دستي تكون داد و به طرف صندوق رفت.

بعد داد زد و گفت : من حساب ميكنم.

گفتم پولاتو خرج نكن،تو ميدوني ما چيزي نخورديم حساب ميكني.....هردو خنديديم.

گفت : از شوخي گذشته امروز مهمون من هستين.

جواب دادم گفتم : كه ول خرجي نكن ............. به اين سادگي و ارزوني نميتوني سر وته قضيه رو هم بياري ........بايد درست حسابي بندازمت تو خرج. دستي تكون داد و در حاليكه از در خارج ميشد . گفت : من پس زبون تو بر نميام.......خداحافظ..........
به اين ترتيب من و سعيد بعد از سه هفته با هم آشتي كرديم. نازنين ديگه كم كم داشت حالش بهتر ميشد و از شوك شوخي ما بيرون مي اومد . رو به من كرد و گفت : شما دوتا باهم دوستين .

گفتم : ساعت خواب عزيز دلم.

گفت : يعني سعيد كنگراني تو جشن ما هست .

گفتم : سعيد كنگراني ، ليلا فروهر ، سپيده.....و خيلي هاي ديگه......

الان هم ليلا و سپيده دارن ميان اينجا ، با هم قرار داريم.......مثه آدماي منگ گفت: جدي ميگي؟

سرم رو بردم جلو لپش رو يه گاز كوچولوي با مزه گرفتم......يه جيغ كوچولو كشيد......گفتم : حالت جا اومد..........آره جدي ميگم

گفت : اما من.......لباسام........

گفتم : خيلي هم خوبه .

گفت : ولي .......

گفتم : تو زيبا ترين ، فرشته دنيا هستي و البته مالك شش دانگ قلب من.......من تورو همين جور دوست دارم .

همين موقع داريوش از در تريا اومد تو ورودش يعني سرو صدا با همه سلام عليك كرد حتي با كارگراي آشپزخونه.......بعد اومد نشست و گفت: باد و طوفان هر جفتشون دارن ميان .دارن ماشين و پارك ميكنن . منظورش ليلا و سپيده بود و ادامه داد :راستي سعيد و دم در ديدم.

گفت شب جمعه ميبينمتون. آشتي كردين .

گفتم : چيه؟ فضولي؟

رو به نازنين كردم و گفتم : فردا خبرش دست همه دنياست...........به نقل از داريوش پرس . در همين زمان سپيده و ليلا از در وارد شدن . از همون دم در عين بچه گربه اي كه لاي در گير كرده باشه شروع كردن ريز ريز جيغ و داد كردن و خوشحالي از پشت ميز بلند شدم . ديدم اصلا تحويل نگرفتن و يه راست رفتن سراغ نازنين و شروع كردن به ماچ كردن اون......چه عروس خانم خوشگلي..........چه نازه...........و از اين حرفا ما هم يك كناري واسادمو بروبر نيگاشون كردم . بعد از مدتي كه خوش وبش هاشون با نازنين تموم شد سپيده رو به من كرد و گفت : پوستت كنده است.......غلفتي..........

گفتم : ديگه چرا ؟

گفت : بعد از اينكه كندم بهت ميگم چرا؟

ليلا هم گفت : منم پوستت رو پر پوشال ميكنم......و ادامه داد ما از شيش سالگي با هم دوستيم.......زورت اومد يه زنگ بزني به من بگي چه خبره.....من ........بايد از دهن اين........... بزغاله .......كجاست؟.......كدوم گوري رفته قايم شده؟

داريوش از زير يكي از ميز ها سرش رو آورد بيرون و گفت: در خدمت گزاري حاضرم . ليلا ادامه داد : از زبون اين بزغاله اخوش بايد بشنوم داداشم زن گرفته.........همين موقع با كيفش يه دونه زد پشتم و گفت : اين پيش پرداختش .

سپيده رو به نازنين كرد و گفت: نازنين جون ما دوتا خواهر شوهرات هستيم...........اما طرف توييم.....سه تايي باهم پوستش رو ميكنيم .نازنين به حرف اومد و گفت : نه تورو خدا گناه داره.......من نميتونم ناراحتيش رو ببينم.......اونقدر اين حرف و جدي و از ته دل گفت كه ليلا و سپيده باز دور و برش گرفتن وشروع كردن ماچ كردن و قربون صدقش رفتن....خيلي زود متوجه صداقت و سادگي اون شدن و به شدت تحت تاثيرش قرار گرفتن .بالاخره قربون صدقه رفتن هاي ليلا و سپيده تموم شدو نوبت سين جيم كردن من رسيد. ناچار شدم سير تا پياز ماجرا رو براشون شرح بدم .بعد سپيده راجع به كار جديدي كه بهش پيشنهاد شده بود گفت وقرار شد ، قراردادش رو قبل از امضا ، بياره من بخونم بعد يه ليست از كساني كه بايد اونا دعوت ميكردن تهيه كرديم و ليلا گفت : منم چندتا مهمون ميخوام دعوت كنم......از دوستام......

گفتم باشه بالاخره مراسم آشنايي نازنين با سپيده و ليلا به خير وخوشي تموم شد قرار رو براي پنجشنبه گذاشتيم و همگي ساعت شيش از تريا خارج شديم . ماشينم رو ميخواستم عوض كنم ، يكي از بچه ها به هم خبر داده بود خواهر زاده آقاي دكتر اقبال وزير نفت يه جگوار آبي خيلي قشنگ داره و ميخواد بفروش . باهاش هماهنگ كردم و رفتيم توي انبار يكي از شركتهاي خصوصي آقاي دكتر ماشين رو ديديم. جگوار آبي متاليك ، مدل ۷۶ ، سند اول ، تازه دو ماه بود وارد ايران شده . خيلي قشنگ بود. چشمم رو گرفت....به رفيقم گفتم : قيمتش مهم نيست مي خوامش.......كارش رو تموم كن .گفت براي فردا قرارش رو ميزارم. گفتم : پس ساعتش رو شب خونه بهم خبر بده . فقط ميخوام حتما قبل از پنجشنبه زير پام باشه. گفت : مسئله اي نيست. حتي اگه بخواي ميتونم الان رديف كنم ماشينو ببري. گفتم : ميشه گفت آره ....... صبر كن ........رفت دفتر انبار كه تلفن بزنه . بعد از ده دقيقه برگشت و گفت : رديفه .....ميتونيم ببريم. فردا صبح ساعت ۱۱ تو محضر اول خيابون نياوران قرار گذاشتم براي كاراش. ازش تشكر كردم و قرار شد اون ماشين منو كه فورد تانوس بود ببره كه ترتيب فروشش رو بده . و من هم با جگوار برم.سوار شدم و به طرف كارواش سر ظفر رفتم. تا ضمن شستن اون يه چكاپ هم انجام بگيره. ساعت ده دقيقه به يك بود كه ماشين مثل يك عروسك جلوي چشمم قرار گرفت. دلم ميخواست فقط ساعتها وايسم ونيگاش كنم . اما عشقم منتظرم بود . پس سوار شدم و با سرعت به طرف تجريش حركت كردم. دير شده بود . وقتي رسيدم نازنين با چند تا از دوستاش ايستاده بود و نگران اينور و اونور رو نيگاه ميكرد. جلوي پاش ترمز كردم . چون نميدونست ماشين رو عوض كردم . و از طرفي متوجه من نشده بود روش رو برگردوند و زير لب يه چيزي گفت . شيشه رو دادم پايين و گفتم خانم خوشگله چند دقيقه دير اومدم با هام قهر كردي؟

نوشته شده توسط هستی در 87/05/21 ساعت 9:18 AM | لينک ثابت

عید مبعث بر همه ی مسلمانان مبارک باد

 

 

 

نوشته شده توسط هستی در 87/05/09 ساعت 10:15 AM | لينک ثابت |

 

 

 

 

نوشته شده توسط هستی در 87/05/07 ساعت 10:34 AM | لينک ثابت |

سلام دوستای خوب و خوانندگان عزیز

قابل توجه اونهایی که منتظر ادامه ی داستان هستند

 

هر کس مایل به خوندن ادامه ی داستانه لطفا بگه که بدونم . اگه کسی دنبال ادامه ی  داستان نیست بگه که دیگه نذارم و اگر هنوز مشتری داره باز خبرم کنید .

نوشته شده توسط هستی در 87/05/07 ساعت 9:4 AM | لينک ثابت |

.......وبعد خوابيديم در حاليكه محكم همديگر رو در آغوش گرفته بوديم. روز بعد نازنين رو به مدرسه رسوندم و براي انجام بقيه كارها يه سر رفتم تلويزيون و بعد سري به بانك زدم تا مقداري پول از حسابم بگيرم . بعد يه زنگ زدم خونه خاله اشرف اينا و براي داريوش پيغام گذاشتم كه بعد از ظهر يه سري بياد خونه ما ، با مامان هم تماس گرفتم و گفتم براي نهار ميريم خونه. مامان گفت : اگر غير از اين ميكردي پوستت رو ميكندم . يه ذره قربون صدقه اش رفتم و يه ماچ از پشت تلفن براش فرستادم . گفت : من كي پس اين زبون تو بر اومدم كه الان بربيام ؟.......بعد ادامه داد تا نياين سفره پهن نميشه......... خلاصه اگه دير بيايي بايد جواب بابات و داداشاتو بدي .........گفته باشم............

گفتم : چ.........ش..........م كوچيكتم ننه.

لجش ميگرفت . بهش ميگفتم ننه اما من خودم خيلي خوشم ميومد. داد زد : مگه پات نرسه خونه يه ننه اي نشونت بدم...... خنديدم وگفتم: ن.....ن.....ه ....مي.......خوا.....مت..... خداحافظ.

و گوشي رو قطع كردم. طبق قرار ساعت يك رفتم دنبال نازنين و با هم به طرف خانه حركت كرديم اين اولين روزي بود كه نازنين بعنوان عروس خانواده . پا به خانه ما ميگذاشت. سر راه گفت : احمد ميشه يه دسته گل بگيريم....

گفتم : هرچند تو خودت زيباترين گل دنيايي . اما چون تو ميخواي چشم . دسته گلي گرفتيم و ساعت پنج دقيقه به دو بود كه رسيديم . نميدونم كليدم رو كجا گم كرده بودم ناچار دكمه اف اف رو فشار دادم. اردشير برادر كوچيكم گفت كيه ؟ گفتم : منم داداش . يه مرتبه ذوق زده داد زد : مامان داداش اينا اومدن .........و بدون اينكه در رو باز كنه گوشي اف اف و گذاشت زمين .
من و نازنين خندمون گرفت.... نازنين دوباره زنگ و زد . اينبار اشكان برادر وسطيم گوشي رو بر داشت گفت : بله

نازنين گفت : سلام اشكان جان .

اشكان جوابداد : سلام زن داداش الان اومدم

وبدون اينكه در رو باز كنه. گوشي رو گذاشت زمين. در اين لحظه در خونه از پشت باز شد. همين كه در و هول داديم كه داخل بشيم ديدم اردشير پشت در .........

دويد و دست نازنين رو گرفت و گفت : سلام زن داداش. نازنين دولا شد و اونو يه ماچش كرد .
اردشير هفت سال داشت و كلاس دوم بود. شيطون و بازيگوش .اما بسيار مهربون. در همين موقع مامان وبابا و اردشير هم از راه رسيدن اردشير يه منقل كه از توش دود اسفند به هوا ميرفت دستش بود در همين زمان گوشه حياط منوچ خان قصاب محل مون رو ديدم كه داشت گوسفندي رو هول ميداد و به طرف ما ميومد.

نازنين گفت : اوه پس باز نكردن در فلسفه اي داشته .

منوچ خان گوسفند و جلوي پاي منو نازنين زد زمين و ذبح كرد. در همين حال سه تا خاله هام (عمه هاي نازنين.) وبچه هاشون هم يكي يكي از در راهرو بيرون اومدن وحسابي حياط شلوغ شد. با سلام و صلوات ما رو داخل خونه بردن سفره پهن بود فقط منتظر ما بودن به خاطر اينكه بيش از اين معطلشون نكنيم من ونازنين فورا"رفتيم و آبي به دست و صورتمون زديم وسر سفره نشستيم. نهار باقالي پلو با گوشت ماهيچه بود يعني غذاي مورد علاقه من. يه بشقاب كشيدم ودوتايي با نازنين شروع كرديم به خوردن. بعد ازظهر حدود ساعت پنج ونيم بود كه يكي يكي سرو كله شوهر خاله ها پيدا شد اول آقا قدرت شوهر خاله شوكت كه خاله بزرگم بود. بعد آقا جواد شوهرخاله اشرف وباباي اردشير آخرهم آقا مصطفي شوهر خاله فرح كه كوچك ترين عضو خانواده مامان اينا بود. شيش و ده دقيقه ام سرو كله اردشير كه از تمرين كانگ فو بر مي گشت پيدا شد. ديگه خونه حسابي غلغله شده بود بابا اينا مشغول برپايي آتيش براي كباب كردن جيگرها شدن . طبق هماهنگي هاي بابا منوچ خان ده دست دل و جيگر اضافي برامون آورده بود. بچه ها يه گوشه ديگه حياط مشغول بازيهاي كودكانه خودشون بودن خاله ها هم طبق معمول سنوات گذشته در گير غيبت پارتي و حرفهاي ديگر زنانه. منو نازنين هم كنار باغچه قشنگي كه عشق بابا بود و خودش بهش ميرسيد . مشغول نجواي عاشقانه بوديم . با اومدن داريوش ناگهان همه چيز بهم ريخت . تا رسيد با همه سلام و عليك كرد و يه راست اومد سراغ من و نازنين. رو به نازنين كرد و گفت : ا.....و.......مردني از من داريش ها...... داريوش با همه شوخي داشت حتي با آقا دايي كه هيچكس جرائت نميكرد حتي توچشماش مستقيم نيگاه كنه........ چون نازنين نسبت به قدش كمي لاغر بود اداريوش مردني صداش ميكرد . بعد رو به من كرد گفت : مگس بي باك . اينم اسم من بود تو لغتنامه داريوش . (به دو دليل اين اسم و رو من گذاشته بود يكي اينكه من تو اين فيلم به جاي يكي از شخصيتهاي اون حرف مي زدم و دوم به خاطر عينكم) تو ام اگه روتو زياد كني يه فن كنگ فو بهت ميزنم كه از قدقد بيافتي . پس مثه بچه آدم دست از سر مردني ور ميداري كه بره محفل نسوان خودتم دنبال من ميايي كارت دارم. بلند شدم يدونه زدم پس گردنش و دستش از پشت پيچوندم و دستمو انداختم دور گردنش . فورا جا زد وگفت : بابا شوخي كردم شما كه ميدونين ما زمين خورده شما هستيم يه ذره بيشتر دستشو پيچوندم گفت عبدم عبيدم خوارم ذليلم فنتيل لاستيك ماشينتم اصلا" هرچي شما بگين هستم . گفتم مثه بچه آدم اول عذر خواهي........... ازكي؟ گفت چشم...چشم......... نازنين خانم من خر شوهرت كه هيچ خر خودت و جد وآبادتم هستم. نازنين كه خيلي داريوش اذيتش ميكرد فرصت مناسبي پيدا كرده بود گفت : اينا كه گفتي : يه بخشي از وظايف سازمانيته . اما براي اينكه عذر خواهي تو رو بپذيرم بايد پنج دفعه صداي بزغاله در بياري اونم با صداي بلند . گفت: تخفيف با يه فشار به دستش شروع كرد به بع بع كردن نازنين گفت: عزيزم بخشيدمش. گفتم : اين تيكه رو شانس آوردي و اضافه كردم خب حالا نوبت چيه. گفت : بدبختي و بيچارگي من.دستش رو ول كردم و گفتم: نه وقت عفو بخشش. يه خورده كت وكولش تكون دادتا فشار ناشي دست منو از بدنش خارج كنه
بعد گفت : باشه عفو ميكنم. پامو زدم زمين خيز برداشت در بره گفتم :نترس بزغاله اينم اسم رسمي داريوش در شوخي ها بود . فلسفه اش هم اين بود كه دايم دهنش ميجنبيد يا ميخورد يا بع بع (حرف ميزد.) به هر صورت نازنين رو يه ماچ كردم وگفتم : عزيزم تو چند دقيقه اي برو پيش مامان اينا من اين رو ارشادش كنم. . نازنين كه متوجه شده بود مابايد باهم حرف بزنيم بلند شد و رفت تو جمع عمه هاش. به داريوش گفتم : بريم تو اتاق من كارت دارم. بعد راه افتادم واونم دنبالم اومد بالا.

گفتم : خوب گوش كن بين چي ميگم دست كردم تو جيبم و پنج هزار تومان از جيبم در آوردم و دادم دستش و گفتم : قضيه مراسم عقد ما رو كه ميدوني . در حاليكه به پولا نگاه ميكرد گفت آره. گفتم آقا دايي گفته پنج تا سكه . ما هم اطاعت امر ميكنيم . تو فردا برو بانك ملي شعبه مركزي تو خيابون فردوسي . گفت : خودم بلدم عقل كل مگس بي باك. يدونه زدم تو سرش گفتم : مرتيكه من ديگه زن دارم تو حق نداري بامن شوخي كني . ا لبته من هرچي دلم بخواد حق دارم بهت بگم. يكي ديگم زدم تو سرش . و ادامه دادم : ميري بانك پنج تا سكه پنج پهلوي طلا ميخري . زنگ زدم پرسيدم هركدوم حدود چهارصد وهشتاد تومن ميشه ، كه جمعش براي پنج تا ميشه حدود دو هزار و پانصد تومن. بقيه رو هم بند و بساظ يه مهموني رو جور ميكني براي شب جمع خونه ما . منم هيچ كمكي نميرسم بكنم مسئول همه چي خودتي . گفت : زياد نيست . گفتم : نه ميخوام همه چي تكميل باشه . دعوت كردن بچه ها هم با خودت. منم چندتا از دوستاي اداره رو ميخوام بگم كه فردا اينكارو ميكنم.بعد براي هفته بعد همين برنامه رو خونه نازنين اينا داريم كه بعدا" هماهنگي ميكنيم. بعد از تموم شدن حرفام گفتم : حالا تو بنال. گفت : سپيده زنگ زد. زدم تو سرم . گفتم : بهش گفتي من ز....

گفت : آره........

گفتم : چي گفت.

داريوش گفت: هيچي تبريك گفت و گفت : بهت بگم باهاش تماس بگيري . از قبل از عيد دنبالت ميگرده. باهات كار واجب داره .

پرسيدم : ناراحت نشد .

گفت : يه كم تو لب رفت اما ناراحت نشد.

خواهش كرد حتما" باهاش تماس بگيري. سپيده دوست دختر من بود ، كه گاهي كه منو پيدا نمي كرد با داريوش تماس ميگرفت . چون با هم بيرون زياد ميرفتيم . با داريوش هم صميمي شده بود. سپيده دو سال پيش با پيشنهاد من وارد عرصه بازيگري سينما شده بود و چندتا فيلم هم نقش هايي بازي كرده بود چند ماهي از من بزرگتر بود اما چون خيلي ظريف بود خيلي اين تفاوت سني به چشم نميخورد. به اردشير گفتم جلو زبونتو ميگري تا خودم ماجرا رو ظرف دو سه روز آينده تموم كنم.

گفت : خرج داره .

يكدونه محكم زدم پس گردنش و گفتم : اينم خرجش .

گفت : چرا ميزني ؟

گفتم : براي اينكه حقته.

گفت: نپرونش بچرخون طرف من .

گفتم: آخه توفه به چيه تو دلش خوش باشه ؟ بلدي حرف بزني ؟خوش تيپي ؟.....

پريد وسط حرفم و گفت : از تو كه خوشتيپ ترم .

گفتم : آره بخصوص با اون موهاي اجق وجقت .

گفت : تو خري نمي فهمي اين مد روزه.

گفتم : ببر صداتو ..... حالا م بجاي پر حرفي بلند شو بريم پايين .

فقط ديگه سفارش نكنم ها. حرفا ماباهم شوخي بود .هم من وهم او خيلي همديگر رو دوست داشتيم منتها با هم اينجوري حرف ميزديم. بلند شديم و رفتيم پايين . تا رسيديم نازنين فوري از مامان اينا جدا شد و خودش رو به من رسوند.در همين زمان چند سيخ دل وجيگر و گذاشتن جلوي من و نازنين.

صبح ، بعد از رسوندن نازنين به مدرسه . ميخواستم برم پيش هوشنگ آرايشگرم بايد كمي به وضع موهام ميرسيدم و براي پنجشنبه هم باهاش هماهنگ مي كردم، آرايشگاش توي ميدون ونك بود . خيلي زود بود . واسه همين اول سري زدم به كله پزي ، نرسيده به چهار راه پارك وي و خودم ساختم. وقتي از كله پزي خارج شدم ، با مدرسه تماس گرفتم. آقاي حيدري دبير ورزشمون گوشي رو بر داشت. سلام كردم. جواب بلند بالايي داد و گفت: به به شاه دوماد ................. بي معرفت ......يواشكي..........بي سر وصدا....... باشه....باشه ....... حسابي داغ كرده بودم تو دلم داريوش رو چپ و راست ميكردم،

 گفتم : آقاي حيدري در خدمت شما هستيم انشالله.......

گفت : شوخي كردم پسرم....خوشبخت باشي.......خيلي خوشحال شدم ، شنيدم....

 تشكر كردم و گفتم : ببخشين آقاي ضرغامي دم دست هست؟

گفت : اگه نباشه هم ميارمش دم دست....چند لحظه گوشي رو نگهدار .........

بعد از مدت كوتاهي‌،‌ آق